علیرضا علیرضا ، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 14 روز سن داره

علیرضا داوودآبادی قند عسل مامان و بابا

قند عسل و جمکران

  علیرضا جوووونم   قندعسلم امروز برای اولین بار رفتیم جمکران     دایی جون و احسانی     موقع  نماز واقعا قیافت دیدنی بود و حسابی محو لوسترا شده بودی و انگار یادت   رفته  بود  مثه همیشه گریه کنی   البته امروز یه مناسبت دیگه هم داشت و سالگرد عروسی مامان و بابا بود.   اینم عکست خونه مامان جون با نیکو جونی که کوچکترین عضو خونواده بابا ایناس     پشت سرتونم پسرعموهات مشغول بازین که ایشالا زود زود بزرگ شی و تو هم   بری تو بازیهاشون   محمد امین و علی هم اومدن تو عکس...
14 تير 1394

قند عسل میره باغ گیلاس

علیرضا جووووونم   عشق مامان و بابا، امروز تصمیم گرفتیم که بریم باغ گیلاس خاله آمنه. خیلی   دوست  داشتم تو هم باغشونو ببینی که بالاخره برنامه جور شد و رفتیم. این   عکس  تو و  احسانی تو راه که ماشالا هر دوتون خواب بودین     عزیز دلم اولش که رسیدیم بر خلاف همیشه بازم خواب بودی     ولی بعد بیدار شدی  و اینم عکسای خوشگل تو و بابا جونی تو باغ             امیدوارم که بهت خوش گذشته باشه قندعسلم   دووووست دارم نفسم ...
14 تير 1394

قند عسل کچل می شود

  علیرضا جوووونم یه چند روزیه که موهات شروع کرده به ریختن و کم کم داره جلوی   سرت خالی میشه.  برای همین من و بابا تصمیم گرفتیم که موهاتو بزنیم. من و   بابایی بهت گفتیم که برات چه نقشه ای داریم. اولش تعجب کردی     و بعد بغض کردی و     و داشت گریه ات می گرفت     که منو و بابایی برات دلیل این کارو توضیح دادیم و تو هم خوب گوش کردی     و رفتی تو فکر     تصمیم مهمی بود،  یه کم قیافت تو هم رفت     بعد یهو یه لبخند روی لبات نشست   &...
8 تير 1394

واکسن دوماهگی

علیرضا جوووونم امروز با دو سه روز تاخیر من و بابایی بردیمت تا واکسن دو   ماهگیتو  بزنی. همش دعا میکردم که خیلی کم درد بکشی. واکسنو که به پای   نازت زد خیلی  گریه کردی و حسابی دل من و بابایی آتیش گرفت. بعدم که رفتیم   خونه دمغ بودی و  نای جیغ زدن نداشتی. خانمی که واکسنتو زد گفت که مواظب   باشم تا تبت بالا نره.   علیرضا جونم شب اول از ترس این که تو تب داشته باشی و من خواب باشم و   نفهمم اصلا نخابیدم و همش بالا سرت چکت میکردم. 6 صبح بود که دیگه بابایی   اومد بالا  سرت و من رفتم خابیدم. از خواب که پاشدم انقد باهات بازی کردم تا...
23 خرداد 1394

دو ماهگی علیرضا جووونی

قندعسلمون دو ماهه شد.   خدایا هزاران مرتبه شکرت میکنم که یه ماهه دیگه از زندگی علیرضا به سلامتی   گذشت. خدایا شکرت که مثه همیشه هوای خونواده سه نفرمونو داری.    علیرضای عزیزم دو ماهه شدنت مبارک:         اینم تو و کیک دوماهگیت:         اینم تو و بابا:       دوست دارم نفسم ...
23 خرداد 1394

عاشقتم

علیرضا جووونم   عاشقتم   عاشق همه حالاتتم   عاشق خندتم     عاشق تو فکر رفتنتم     عاشق زبون در آوردنتم     عاشق جذبه تم     عاشق تعجب کردنتم     عاشق شیطنتتم     عاشق لبخند نازتم     عاشق نیم رختم     دوست دارم نفسم ...
23 خرداد 1394

اولین بار که بهم خندیدی

علیرضا جووونم   تا حالا هر وقت میخندیدی یا تو خواب بوده مثه اینا     یا اگه بیدار بودی تو حال وهوای خودت بودی و با فرشته ها میخندیدی مثه اینا     ولی امروز برای اولین بار وقتی باهات حرف زدم یهو تو صورتم نگاه کردی خندیدی.       الهی فدات بشم که منو میشناسی و بهم میخندی.   دلم میخاست زمان همینجا یهو متوقف بشه و تو همش بهم نگاه کنی و بخندی.   گل نازم با خنده ات، با نگاهت همه خستگیهامو در کردی که هیچ، تازه کلی انرژی   بهم دادی. انقدر انرژی بهم دادی که میتونم ساعتها پلک نزنم و فقط به نگاهت...
23 خرداد 1394